#کما_پارت_87
دوست مهرداده همون که بهت گفته بودم .
بعد با صدای بلندی گفت :
آقا بهراد بفرمایید خواهش می کنم ...
چقدر این اسم به گوشم آشنا بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
نگاهم به روبرو بود که یه دفه پسر رویاهام جلوی چشمم ظاهر شد ...
پسر چشم عسلی با پیراهن قرمز و شلوار جین قهوه ای جلوم خشکش زده بود ...
من هم خشکم زده بود ، یه دفه همه چی ذهنم هجوم آورد :
من تصادف کردم
منو توی جاده خاکی انداختن
راننده نیسان نجاتم داد
چشمای گریون عمه و دستای لرزون بابا
کثیف بودن سهیل
دختره سمیرا
نویسنده نود و هشتیا
پسره توی کلانتری که سعی داشت بگه بی گناهه و روح بود
بهم گفت اسمش بهراده
فهمیدم متخصص مغز و اعصابه
تا دم مرگ رفتم پیش مامان و برگشتم
شهید بابایی
دروغ های فاطی و بعضی از بچه ها
اعتراف حمید
ساختگی بودن تصادف
romangram.com | @romangram_com