#کما_پارت_86
از آسانسور که بیرون اومدم عاطفه رو دیدم که دم در منتظرمه .
دسته گلو چپوندم تو دستش و گفتم :
هر چند خودم گلم ولی دیگه چه کنم اصولا دختر گل و مهربونی هستم .
عاطفه از جلوی در کنار رفت و وارد شدم .
واقعا خونه ی شیکی داشت ، خونش کلا سفید و یروزه ای بود دیگه حوصله نداشتم ریز بشم .
قبل از اینکه بشینم عاطفه گلو روی مبل پرت کرد و خودشو انداخت توی بغلم .
همونطور که گریه می کرد گفت :
دلم خیلی برات تنگ شده بود .
دستامو دورش حلقه کردم و گفتم :
دیوونه گریه نکن .
خلاصه عاطفه خل و چل گلو توی گلدون گذاشت و منم چادرمو درآوردم و عاطفه هم برد توی اتاق برام آویزون کرد و اومد نشستیم روی مبل .
زیر چادر مانتوی قرمزی که قدش تا زیر زانوم بود و پایین آستین و روی یقش طرح های قهوه ای کار شده بود پوشیده بودم کاملا فیت تنم بود .
شلوار جذب قهوه ای هم پام کرده بودم ، روسری قرمزمم مدل ترکیه ای بسته بودم .
با اصرار عاطفه روسریمو درآوردم .
داشتیم خاطرات بامزه دانشگاهو می گفتیم و خندمون کل فضا رو پر کرده بود ، خدایی با اینکه بعد از به هوش اومدنم آدم شده بودم ولی بازم یه کرمی درونم برای اذیت بعضی ها مثل فاطی وجود داشت خدایا توبــــــــــــه ...
که یه دفه صدای زنگ در بلند شد و پشت سرش صدای مهرداد :
عاطــــــفه مهمون داریم ... یاالله
عاطفه سریع پرید تو اتاق و منم سریع روسریمو شروع به بستن کردم و دیگه فرصت نشد به عاطفه بگم چادرمم بیاره ...
عاطفه سریع اومد ، مانتو و دامن آبی تنش کرده بود و شال سفیدی هم بی قید روی سرش رها کرده بود .
درو باز کرد و صدای سلام و علیک و احوالپرسی ها به گوشم می خورد ، به نظر این مهمون فقط یک نفر اونم از جنس مذکر بود ...
و یه صدای آشنا این وسط به گوشم می خورد !
عاطفه سریع جلوم ظاهر شد و با صدای آرومی گفت :
romangram.com | @romangram_com