#کما_پارت_85
یه لیوان آب بهم بده .
سحر فوری و دستپاچه لیوان آبو دستم داد ...
شامو آوردن با وجود فعالیت زیادی که کرده بودم اشتها نداشتم شاید اون صدا اشتهامو کور کرده بود ،
فقط برای اینکه معدم خالی نمونه چند تیکه جوجه توی دهنم گذاشتم .
چادرمو سرم کردم و کیفمو برداشتم ، به سمت جایگاه عروس و داماد رفتم ،
بهشون تبریک گفتم و بعد از خداحافظی از سحر به سمت بیرون حرکت کردم .
می دونستم بابا دم در منتظرمه ، همینطور که داشتم راه رو طی می کردم یه دفه یه صدایی شنیدم :
مامان جان لطفا اصرار نکنید یه بار با انتخاب شما نامزد کردم برای هفت پشتم بسه .
صدای مرد غریبه خیلی آشنا بود ، صداش بند بند وجودمو تکون داد ...
برگشتم ولی الهه خانم تنها ایستاده بود و به یه نقطه ای خیره شده بود ...
اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم و سوار ماشین شدم .
عاطفه و مهرداد در ماه عسل به سر می بردند ، من هم علاوه بر دانشگاه برای برپایی نمایشگاه طرح می زدم و وقت کمتری برای استراحت داشتم ، در طول روز مدام سرپا بودم و لحظه ای وقت نشستن نداشتم
*
از زمان به هوش اومدنم یک سال و خورده ای می گذشت و من در هوای گرم مرداد ماه زیر کولر ماشین بابا به سمت خونه عاطفه در حرکت بودیم ...
می خواستم کارت دعوت به نمایشگاه نقاشیمو بهش بدم و همینکه ببینمش دلم براش واقعا تنگ شده ، دختره ی شوهر ذلیل که یه سراغی از من نمی گیره ...
بابا جلوی در آپارتمان عاطفه ترمز کرد و گفت :
چقدر کارت طول میکشه بابا جون؟؟؟؟؟
با لبخند ژکوند گفتم :
معلوم نیست بابایی !
بابا خنده ای کرد و گفت :
برو بابا جون ، برو منتظرت وایسادم .
زنگ آیفونو زدم و منتظر شدم ، در با صدای تیکی باز شد ...
romangram.com | @romangram_com