#کما_پارت_78


یقه ی پیرهنمو صاف کردم و یه ژست گرفتم و به آینه خیره شدم ، یعنی از من خوشتیپتر هم وجود داره ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

مامان با اسپند وارد اتاق شد و چند دور دور سرم چر خوند بعد هم چند صلوات فرستاد و بهم فوت کرد .

لبخندی زدم و گفتم :

ممنون مامان .

خواهش می کنم آخه نمیشه که همینطوری بریم چشمت می زنن . راستی بهراد جان سفره ی امام حسین پس فردا رو که یادت نرفته ؟؟؟؟!!!!!!!!

مامان چرا می خوای این سفره رو بندازی ؟

چون توی اون حال وخیم تو همون زیارت عاشورا نجاتت داد .

یه دفه تمام مغز سرم سرم داغ شد و این جمله با صدای لطیف و بسیار زیبای یه دختر توی مغزم پیچید :

من مطمئنم همین زیارت عاشورا نجاتتون می ده .

سرم گیج می رفت ، نمی تونستم سر پا وایسم ، نزدیک بود بیفتم که دستمو به دیوار گرفتم و روی تخت نشستم ،

آرنج دستامو روی پاهام گذاشتم و سرمو میون دستام گرفتم، این صدا تمام ایستادگی منو از بین می برد .

______________

حنانه :

وااااااااااااای حنانه باید دوستشو می دیدی خیلی خوشتیپ بود ولی خب به پای مهرداد که نمیرسه ، دوستش همونیه که تو کما بود ، هم زمان با تو از به هوش اومد .

مامان مهرداد گفت چون این دوست مهرداد مثل برادرش هست و مامانشم مثل خواهر خودشه توی این مراسم اومدن .

مهریه هم 314 تا شد و خلاصه قرار شد پنجشنبه دیگه عقد کنیم .

با تعجب گفتم :

چه خبـــــــــــــــره ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

چقدر زود ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

عاطفه با لبخند ژکوند گفت :

آخه جفتمون عجله داریم .

تازه آخر ماه دیگه هم قرار عروسی رو گذاشتیم .

romangram.com | @romangram_com