#کما_پارت_77
لازانیا .
آروم شروع به غذا خوردن کردم که عمه گفت :
حنانه ، دخترم اخلاقت خیلی تغییر کرده . قبلا از راه که می رسیدی فقط تا نیم ساعت سر به سر من و بابات می زاشتی .
جوابی نداشتم ، خودمم می دونستم دیگه اون اخلاقای سابقو از دست دادم .
زیر لب تشکری کردم و از جام بلند شدم و رفتم اتاقم .
روپوش سفیدمو پوشیدم و روی چهارپایه نشستم ، قلمو رو برداشتم و شروع به تکمیل طرحی که توی ذهنم بود کردم ،
اونقدر مشغول کار بودم که متوجه گذر زمان نشدم ، یه موقع به خودم اومدم که هوا تاریک شده بود و طرحم کامل شده روبروم بود .
با لذت بهش خیره شده بودم که یه دفه در اتاقم زده شد گفتم :
بله .
بابا گفت :
اجازه هست ؟
خواهش می کنم .
بابا وارد شد و چشمش به تابلو افتاد ، دهنش باز مونده بعد از چند لحظه گفت :
این طرحو چجوری زدی ؟ خیلی قشنگه .
بابا یه چیزی می خوام بگم شاید باورت نشه ولی من چهره این مرد رو هر شب توی خواب می بینم .
یعنی چی ؟
یه راهرو بیمارستانه ، همین مرده دستش به سمت من دراز شده و صدام می زنه .
چیزی نیست دخترم فکرتو مشغول نکن .
برای رضایت بابا لبخند زدم ولی درونم غوغایی به پا بود چون روم نشده بود به بابا بگم که هر وقت خوابشو می بینم ضربان قلبمم بالا میره و الان که عکسشو کشیدم و نگاه کردم گرمم شد ،
دست و پام سست شد و در عسلی چشماش گم شدم .
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــ
بهراد :
romangram.com | @romangram_com