#کما_پارت_73


خوبی دخترم ؟؟؟؟؟؟؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم :

من مقصر نیستم ، من مقصر نیستم ... گفتم من نیستم ولی اون گوش نکرد .

بابا بغلم کرد و گفت :

می دونم عزیزم ، می دونم .

با چشمای پر از اشکم گفتم :

بابا شما بهش بگید ... من موهام تا گودی کمرم می رسه .... آخه یه درصد فکر کن من موهام قد یه بند انگشت باشه .

و پشت سرش زدم زیر خنده ، مثل دیوونه ها می خندیدم ... بابا و عمه با چشمای نگران بهم خیره شده بودن ...

خندیدم و خندیدم ... کم کم خندم به گریه تبدیل شد ... زجه می زدم و اشک می ریختم ...

**

بهراد :

دکتر یگانه به بخش ، دکتر یگانه به بخش .

پرونده رو بستم و رو به پرستار گفتم :

خانم کاظمی ، هر یک ساعت نبض و ضربان قلبشونو چک کنید ، چند تا دستور جدید هم نوشتم .

چشم آقای دکتر .

سریع با گامهای بلند از اتاق بیرون اومدم و رفتم بخش .

به ایستگاه پرستاری که رسیدم رو به خانم صمدی گفتم :

بله خانم صمدی ؟

دیگه هیچی دکتر ثابتی جای شما رفتن .

یه دفه صدای مهرداد رو از پشت سرم شنیدم :

بله ... بله دکتر ثابتی بدبخت مثل همیشه جور شما رو کشید بهراد خان .

خندیدم و برگشتم ، خندم که تموم شد دستمو گزاشتم روی شونشو گفتم :

romangram.com | @romangram_com