#کما_پارت_72
دستامو بالا آوردم ، جفت دستم می لرزید ، خواستم تای روسریمو درست کنم ولی دستام یخ و سست شده بود .
بغض به گلوم فشار میاورد ولی به زور روسریمو درست کردم و سرم انداختم .
روسریمو گره زدم ، سطح زیادی صاف روسری از داخل آینه بدجور بهم دهن کجی می کرد .
برگشتم و چادرمو سرم کردم .
رو به بابا گفتم :
بریم .
به همراه عمه و بابا داخل ماشین نشستم ، حس می کردم تمام مردم شهر می دونن من تقریبا کچلم و مویی ندارم .
حس می کردم نگاه همه ی مردم با تمسخر بهم دوخته شده ...
وقتی رسیدیم زود پیاده شدم و رفتم داخل خونه ، خودمو پرت کردم داخل اتاق و در اتاقو قفل کردم .
چادر و روسریمو کندم و پرت کردم گوشه ی اتاق .
چشمم به آینه قدی اتاق افتاد ، رفتم جلو ، با تصویر داخل آینه غریبه بودم .
تصویر روبروم یه دختر که موهاش قد یه بند انگشته و صورت لاغر و رنگ پریده ای داره ، چشماش پر از خشم و بغضه ، چونش داره می لرزه .... نه نه من این نیستم ... من حنانه موهام تا گودی کمرم می رسه ، صورت گرد و قشنگی دارم ، چشمام پر از شیطنت و خنده هستش ... نه من نیستم ... من نیستم ...
بلند داد زدم :
نــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــه من نیستم ، مـــــــــــــــــــــن نیستم ...
اما تصویر داخل آینه تغییری نمی کرد و لجوجانه همون تصویر رو نشون می دادم .
رفتم جلوتر و داد زدم :
این مـــــــــــــــــــــــن نیستم می فهمی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
اما هیچ تغییری نکرد ، پر از خشم بودم ، گلدون روی میزم رو برداشتم و محکم پرت کردم سمت آینه .
یه دفه ضربه های پشت سر هم به در اتاق زده شد و صدای بابا اومد :
دخترم خوبی ؟ چی شد ؟ درو باز کن .... حنانه جان درو باز کن .
قفل درو چرخوندم و درو باز کردم و بابا و عمه فوری اومدن داخل ، عمه تا چشمش به آینه خورد جیغی زد و دستشو جلوی دهنش گرفت .
بابا شونمو گرفت و گفت :
romangram.com | @romangram_com