#کما_پارت_71
خب خانم خوشگله می تونی بری .
لبخندی زدم ، سرم زیادی سبک بود ، انگار هیچی روی سرم نبود .
با فکر اینکه باید موهامو جمع کنم به بابا گفتم :
بابا لطفا کیفمو می دین ؟
بابا با دستایی لرزون کیفمو داد .
کیفمو باز کردم و کیلیپسمو در آوردم و روی پاهام گذاشتم.
حتما الان موهام به هم چسبیده سرمو محکم تکون دادم تا موهام باز بشه ، اما ...
اما انگار سرم خالی بود ، هیچی روی سرم حس نمی کردم ، ناخودآگاه بغضی عجیب به گلوم چنگ زد .
رو به بابا گفتم :
بابا موهام به سرم چسبیده ؟؟؟؟؟؟
میای دست بکشی بازشون کنی بابا ؟؟؟
بابا سرشو انداخت پایین و چند تا نفس عمیق کشید ، بعد سرشو بلند کرد و لبخندی زد و اومد منو به آغوش کشید و گفت :
مهم اینه که الان تو پیش مایی .
کلافه شده بودم با اعصابی بهم ریخته گفتم :
بابا یعنی چی ؟
چرا دست تو موهام نمی کشید ؟؟؟؟؟
اینقدر چندش شده ؟
با خودم فکر کردم اشکالی نداره می رم روبروی همون آینه و خودم موهامو باز می کنم.
کلیپس و روسریمو برداشتم رفتم به سمت آینه ...
من ، حنانه شکیبا ، از اون خروار مو ، موهایی به اندازه یه بند انگشت برام مونده .
دستام شل شد و کنار بدنم افتاد ، کلیپسم از دست راستم رها شد و افتاد روی زمین ...
روسریم از دست چپم نزدیک بود بیفته روی زمین که دستمو محکم دورش پیچیدم و مانع از افتادنش شدم .
romangram.com | @romangram_com