#کما_پارت_74
دست شما درد نکنه مهردادجان ، ایشالا خودم توی عروسیت با آبکش آب بیارم .
چشم غره ای رفت و گفت :
شما فعلا بیا و برادریتو ثابت کن تا عروسی خدا بزرگه .
خب چیکار کنم که برادریم ثابت بشه جناب ؟
بهراد جون داداش پس فردا شب نامزدیمه ولی هنوز هیچ کاری نکردم ، ماشینمم که خبر داری پلیس جریمه کرده تا شنبه تو پارکینگه ، بیا این ماشینتو دو روز به من قرض بده من کارامو راست و ریس کنم .
لبخندی زدم و دست توی جیب شلوارم کردم ، سوییچو روبروش گرفتم .
چشماش گرد شد و گفت :
واقعا می خوای بدی ؟
لبخندمو حفظ کردم و گفتم :
آره داداش من که جز تو برادری ندارم ، البته اگه قول بدی با ماشین من با احتیاط بری و جریمه نشی ، حاضرم جونمم برات بدم .
خنده ای کرد و در حال که سوییچو از دستم می گرفت ، گفت :
قربونت داداش ما جون شما رو نمی خوایم یه بار نزدیک بود جونتو از دست بدی واسه هفت پشتمون بسه .
با این حرف مهرداد یاد اون اتفاق افتادم ، 7 ماه از اون کمای کذایی گذشته بود و سمیرا و اون پسره سهیل هم در زندان به سر می بردند .
توی دادگاه متوجه شدم پدر سهیل از مامورین بازنشسته ی نیروی انتظامی هستش و با این کارش کلا آبرو و حیثت برای خانوادش نزاشته بود ، واقعا دلم برای پدر و مادرش می سوزه .
نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاقم رفتم .
لباسمو عوض کردم و داشتم می رفتم سمت پارکینگ که یادم افتاد ماشین دست مهرداده .
از نگهبانی خداحافی کردم و راه افتادم سمت خیابون که صدای بوق شنیدم ، برگشتم مهرداد با لبخند ژکوند پشت فرمون ماشین من بود.
شیشه رو پایین کشید و گفت :
آقای دکتر در خدمت باشیم .
خنده ای کردم و سوار ماشین شدم .
********
حنانه :
romangram.com | @romangram_com