#کما_پارت_64


چرا زده به سرم ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

با حرص وارد راهرو شدم ، از دور چشمم به بهراد خورد ... نه نه حنانه اشتباه می کنی اینم مثل دفعه های قبله .

بی خیال راهمو ادامه دادم ، به دم اتاقم رسیدم ، همون پسره که فکر کردم بهراده اومد سمتم ، یه ذره نگام کرد کم کم نگاهش رنگ تعجب گرفت و گفت :

سلام .

برگشتم و با چشمایی ریز شده بهش خیره شدم ، گفتم :

سلام . شما آقای بهراد هستی دیگه ؟

خندش گرفته بود ، خندشو قورت داد و گفت :

بله بهراد هستم .

خوب نگاش کردم ، پیراهن چهارخونه آبی و سرمه ای با شلوار جین آبی و پالتو مردونه سرمه ای ، کفشاش هم کتونی آبی با خط های سرمه ای بود .

یه دفه با صدای شیطون بهراد به خودم اومدم :

تموم شدمــــــــــا .

منظورشو نفهمیدم ، با ابرو های پریده به بالا گفتم :

چی ؟؟؟؟؟!!!!!!!!

دیگه نتونست خندشو کنترل کنه زد زیر خنده ، با حرص گفتم :

اگه چیز خنده داری هست بگید منم بخندم .

خودشو کنترل کرد و گفت :

هیچی .

توی چشمام خیره شد ، کم کم رنگ نگاهش عوض شد ، چشماش یه رنگ خاصی گرفت ، رنگ خواستن ، رنگ عشق ... وای حتما من اشتباه می کنم !

یواش یواش بهم نزدیک شد ، توان اینکه نگاهمو بگیرم یا اینکه از جام تکون بخورم رو نداشتم ، مسخ نگاه جادوییش شده بودم ، اینقدر بهم نزدیک شد که گرمی روحشو حس می کردم ، سرشو آورد جلو ، صورتش با صورتم مماس شد .

یه دفه یه نیرویی بسیار قوی جفتمونو از هم جدا کرد ، هر دو داشتیم با سرعت به عقب می رفتیم ، دست های جفتمون به سمت همدیگه دراز بود ، بهراد فریاد زد :

حنــــــــــــانه دوســـــــــــــت دارم .

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــ

romangram.com | @romangram_com