#کما_پارت_63
ساناز با اون قیافه ایکبیریش گفت :
آره بابا اصلا ازش خوشم نمیومد رفتاراش مال عصر حجر بود .
بغض به سمت گلوم حمله کرد ، داشتم خفه می شدم !
مگه روح هم بغض می کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
راهمو کج کردم که برم ولی دیدم هر چند صدامو نمی شنون اما تا یه چیزی نگم آروم نمی گیرم ،
سرمو برگردوندم و با صدایی که از بغض می لرزید رو به همشون گفتم :
به خداوندی خدا قسم از هیچکدومتون راضی نمی شم و نمی گذرم نه این دنیا و نه اون دنیا ، اون دنیا جلوی پل صراط جلوی همتونو می گیرم ، همتون باید جواب پس بدید .
یه دفه بادی پیچید و در کلاس محکم بسته شد همشون سرجاشون میخکوب شدن ،
فاطی گفت :
نمی دونم چرا حالم یه جوری شد ، پاشید بریم الان کلاس شروع میشه .
همه موافقت کردن و بلند شدن .
وارد حیاط دانشگاه شدم ، وای این که بهراده اینجا چیکار می کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
داشت تند راه می رفت ، شروع کردم به دویدن و داد زدم :
بــــــــــهراد ، بـــــــــــهراد
اما اون بدونه توجه به من به راهش ادامه می داد ، یه دفه وایساد سریع رفتم جلوش و گفتم :
پس چرا ...
زبونم بند اومد آخه این که بهراد نبـــــود ...
نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم .
حیاط بیمارستان خیلی شلوغ بود ، داشتم به سمت درب وروردی می رفتم که چشمم به بهراد افتاد این بار باز هم شروع به دویدن کردم ، لبخند عمیقی روی لب هام نقش بسته بود .
وقتی بهش رسیدم با خوشحالی گفتم :
ســـــــــــــــلا ...
وا رفتم ، اینکه بهراد نبــــــــــود .... خدایا دیــــــــــــوانه شدم ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
romangram.com | @romangram_com