#کما_پارت_65


وای خدا چقدر بدنم کوفته شده ، حتما به خاطر خستگی امتحاناست .

حس می کنم قفسه سینم سنگین شده ، دست چپمم نمی تونم تکون بدم ، پای راستمم انگار که یه وزنه 3000 کیلویی بهش وصل کرده باشن ...

ای بابا حنانه باز تنبل شدیا ، پاشو که کلی برنامه داری تازه امتحانات تموم شده باید واسه خودت صفا کنی .

همیشه عادتم بود از خواب که می خواستم بیدار شم فقط تا نیم ساعت چشمامو بسته نگه می داشتم تا هوشیار بشم بعد چشمامو باز کنم .

چشمامو باز کردم ، وااااااااااا من که به سقف اتاقم مهتابی به این زاخاری نداشتم ، چقدرم سقفش کثیـــــــــفه !

خواستم از جام بلند شم ولی نمی تونستم ، گردنمو به سمت راست چرخوندم ،

اینجا کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

من کجا هستم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

یه شیشه روبرومه که سه تا حرف انگلیسی روش نوشته شده ... نکنه منو دزدیدن ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

سرمو صاف کردم ، وااااااااااااای این چیه روی قفسه سینم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

چشمم به دست چپم خورد ، چرا گچ گرفته شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

نه خدای من پای راستمم که کچ گرفته شده و آویزونه .

اشک تو چشمام جمع شد ، خدایا دارم خواب می بینم ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

بلند جیغ زدم :

عمـــــــــــــــــــــه ، بـــــــــابـــــــــــــ ــــا

__________

بهراد :

پلکام سنگین بود ، فوق العاده خسته بودم ، اصلا دلم نمی خواست الان از خواب بیدار بشم !

تمام بدنم درد می کرد ... سرم اندازه کوه سنگین بود !

انگار به پلکام وزنه های صد تنی وصل کرده بودن ، یه کم جابجا شدم که حس کردم یه چیزی روی دست راستمه ،

دستمو یه ذره تکون دادم ولی اون شی کنار نرفت ، بار دوم با شدت بیشتری تکون دادم که یه دفه صدای بلند و ذوق زده مامان رو شنیدم :

خانم پرســـــــــــتار بیاید ، زودتر بیاید تو رو خدا ... به خدا دستشو تکون داد .

romangram.com | @romangram_com