#کما_پارت_60


بعد از 5 دقیقه بابا سرشو بلند کرد و با شیطنت گفت :

امیر باید بگم تو خیلی پیر شدی !

یعنی حل شد ؟

نه ولی قابل حله .

خب آقای جوان چجوری ؟

ببینم شما خونه ی سمیرا پناهی نامزد این طرف رو تفتیش کردید ؟

نمی دونم بزار بپرسم .

واقعا خسته نباشی .

مانده نباشی .

امیر گوشی رو برداشت و یه شماره گرفت و گفت :

ستوان زود بیا اتاقم .

ستوان که وارد شد امیر ازش پرسید :

شما خونه سمیرا پناهی رو تفتیش کردید ؟

خیر قربان .

یه دفه امیر با صدای بلند گفت :

خیلی بی جا کردید تازه الان من باید بفهمم ... زود خونه این پناهی رو تفتیش می کنید و گزارشش رو به من ارائه می دی .

دیگه واقعا اعصاب موندن توی کلانتری رو نداشتم چشمامو بستم ، صدای عاطفه به گوشم خورد :

حنانه خیلی بی معرفتی ، یک ماهه گرفتی خوابیدی ...

برات این ترم مرخصی گرفتم ، نگران نباش ....

البته برای خودمم گرفتم آخه بدون تو دانشگاه مثل جهنمه برام ، توام قول بده زودی بیدار شی و بشی همون حنانه قدیم باشه ؟

فین فین عاطفه روی مخم بود ، از اتاق با سرعت زدم بیرون که با بهراد روبرو شدم ،

جدیدا اتفاقای عجیبی برام میفته مثلا حس می کنم وقتی بهرادو می بینم نفسم بند میاد و قلبم تند تند می زنه .

romangram.com | @romangram_com