#کما_پارت_61


اما مگه روح هم نفس و قلب داره ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

بهراد هم مثل من توی چشمام خیره شده بود ، اومد نزدیکتر منم عقبتر رفتم ، دستشو اورد جلو یه دفه من با شدت کشیدم عقب اونم که انگار از خواب پریده باشه به خودش اومد و نفس بلندی کشید و پشتشو به من کرد و گفت :

میشه با من یه جایی بیاید ؟

کجا ؟

خونه ی سمیرا .

چرا ؟

نمی دونم حس می کنم باید برم اونجا .

خب من چرا بیام ؟

چون ، چون ... چون ... ای بابا دلیلشو نپرسید لطفا فقط بگید میاید یا نه ؟

بعد زیر لب جوری که من نشنوم گفت :

لامصب خودت نمی دونی چه ارامشی بهم می دی !

ولی من شنیدم و به خاطر همین نیشم شل شد و عین خری که بهش کیلو کیلو تیتاب داده باشن ذوق مرگ شدم و گفتم :

باشه میام .

سریع چشمامو بستم و قیافه نحس سمیرا رو تصور کردم ، صدای زنگ آیفون رو شنیدم ، چشمامو باز کردم بهراد با حرص دست توی موهاش می کشید ، اون طرف رو که نگاه کردم سمیرا رو روی مبل که در حال بوسیدن یک پسر بود ، واااااااااااای این با چنده نفره ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

همچین پسره رو می بوسید پسره سرخ شده بود ، دومین بار که زنگ آیفون زده شد جفتشون عین فنر پریدن و سمیرا زود لباساشو پوشید و رفت آیفونو جواب داد ، پلیسا بودن ... زود خودشونو جمع و جور کردن .

پلیسا که ستوان هم جزشون بود وارد شدن .

سمیرا گفت :

چه کمکی از دستم بر میاد ؟

ستوان یه برگه نشون سمیرا داد و گفت :

این حکم ورود و تفتیش خونه هستش .

خواهش می کنم بفرمایید .

ستوان چشمش به پسره خورد و پرسید :

romangram.com | @romangram_com