#کما_پارت_156
هق هقی کردم و دوباره گریمو از سر گرفتم ، دست بهراد دور شونم محکمتر شد و سرمو به سینش چسبوند ،
شقیقمو بوسید و کنار گوشم گفت :
خانمــــــم گریه نکن جیگرم آتیش میگیره .
یه دفه صدای خندون بابا به گوشم خورد :
بچه ها حواستون باشه فرودگاه هستید نه اتاق خواب !
سرمو بلند کردم و با صدای گرفته گفتم :
من دلم برای عمه تنـــــــــگ میشه ، چقدر زود رفت !
مادرجون لبخندی زد و گفت :
بالاخره که باید میرفت عزیزم ، خودش اینطوری راحتتر شد ، مادرشوهر بنده خداش هم تنهاست ، اگر میخوایی امشب بیا پیش ما که جای خالی زینب رو حس نکنی دخترم ؟!
اشکمو پاک کردم و رو به بهراد گفتم :
من امشب میرم پیش مادرجون و بابا ، تو برو خونه ...
بهراد اخمی کرد و گفت :
خب منم میام .
لبامو جمع کردم و گفتم :
نمـــیخوام دلم میخواد تنها بـــــرم .
شما تنها هیچ کجا نمــــیری !
بابا با خنده گفت :
بیا بریم الهه جان بیا که الان این دو تا دعواشون میشه حوصله آشتی دادنشونو ندارم .
گره ای بین ابروهام افتاد و با غر گفتم :
بابا منم میخوام باهاتون بیــــــــــام .
مادرجون گفت :
دخترم ، زن باید پیش شوهرش باشه ، مخصوصا این پسر من که حســـــابی دلـــــشو بـــــردی !
romangram.com | @romangram_com