#کما_پارت_155


بهراد هنوز خیره نگام میکرد ، هول کرده بودم ، ولی سعی کردم خودمو نبازم .

بالاخره قدم برداشت و با دو گام بلند نزدیک به من و با فاصله کمی ایستاد .

زیر نگاه مستقیم و خیره و طولانیش داشتم ذوب میشدم ،

با آرامش عجیبی گفت :

مگه خودت درخواست طلاق ندادی ؟؟؟ مگه نمیخواستی از من جدا بشی ؟؟؟

پس چرا امروز دادگاه نیومدی ؟؟؟ چرا دو ساعت منو معتل کردی ؟؟؟

با قدمی کوتاه اون فاصله کمو هم از بین بردم ، حالا خیلی به هم نزدیک بودیم خیــــــلی !

دستمو کنار صورتش گذاشتم و با صدایی آروم گفتم :

بهــــــرادم منو ببخش ، من خیـــــــلی اشتباه کردم ... نمی دونم اون حرکات و رفتار واقعا از من سر زد ؟؟؟؟!!!!!!!!

خودم از خودم تعجب میکنم ، این چند وقت هم برای این بهت نه زنگ زدم و نه اس دادم چون به خلوت و تنهایی احتیاج داشتم ، باید یه چیزایی رو برای خودم روشن میکردم ، باید تکلیفمو با خودش مشخص میکردم ،

باید میفهمیدم واقعا عاشقـــــــتم یا حسم زودگذره !

که فهمیدم بهراد من خیلی خیلی بیشتر از اونچه که فکرشو بکنی دوســـــــت دارم اونم از نوع عاشقــــــــانه .

بهراد چند دقیقه بدون حرف نگام کرد ، بعد با یه حرکت برگشت و دست منم افتاد ،

پشتش به من بود ، دستشو توی جیبش برد و گفت :

ولی من نمیتونم ببخشمت ، تو غرور و شخصیت منو نشونه گرفتی ...

تعجب کردم و مات موندم ولی با دیدن چهرش از داخل آینه که با شیطنت لبخند زده بود یه لنگه ابروم بالا پرید ،

آقـــــا داشت نــــــاز میکرد ، نفهمیده بود که چهرش از داخل آینه مشخــــــصه !

عیبی نداره بزار ناز کنه ، دستامو از پشت دورش حلقه کردم و سرمو روی کمرش گذاشتم و گفتم :

مگه دست خودته ؟!

مجبوری منو ببخشی .

بهراد چرخی زد و منو در آغوش گرفت ، سرم روی قلبش افتاد ، این تپش ها ، تپش های زندگی منه ..

_________

romangram.com | @romangram_com