#کما_پارت_154


شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آن ها گفت:- شما سر سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید.نه کسی شما را اهلی کرده و نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود:روباهی بود مثل صد هزار روباه دیگر.او را دوست خودم کردم و حالا تو همه ی عالم تک است

گل ها حسابی از رو رفتند

شهریار کوچولو دوباره درآمد که:- خوشگلید اما خالی هستید.برای تان نمی شود مُرد.گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بیند مثل شما.اما او به تنهایی از همه ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام،چون

فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام،چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام،چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام(جز دو سه تایی که می بایست پروانه بشوند)،چون فقط اوست که پای گله گزاری ها و خود نمایی ها و حتا گاهی پی بغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام،چون که او گل من است

وبرگشت پیش روباه

گفت:-خدانگهدار

روباه گفت:-خدانگهدار!...و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید.نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:- نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند

- ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:-... به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام

تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی.تو مسئول گُلتی ...

روباه گفت :-آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:-من مسئول گُلم هستم . . .

با صدای عمه کتابو پایین آوردم :

دخترم بهراد اومده .

لبخندی زدم و گفتم :

بی زحمت بهش بگید بیاد اتاقم .

چشم عزیزم .

چشمتون بی بلا .

عمه رفت ، دو هفته قبل که فهمیدم عمه میخواد بره خیلی دلخور شدم ، عمه ولی باهام صحبت کرد بهم گفت که این رفتارای اخیرش فقط به خاطر این بوده که منو به خودم بیاره و اینکه بهتره شهرستان بره ، منم عمه رو راضی کردم که رفتنش رو به تاخیر بندازه تا وقتی که تکلیف همه چیز مشخص بشه .

با نگاه برزخی بهراد به خودم اومدم ، دم ورودی اتاق با عصبانیت نگام میکرد ، از جام بلند شدم و با لبخند گفتم :

سلام عزیــــــــزم .

romangram.com | @romangram_com