#کما_پارت_153




و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد.آن وقت گفت :- اگر دلت می خواهد مرا اهلی کن

شهریار کوچولو جواب داد:- دلم که خیلی می خواهد اما وقت چندانی ندارم.باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیز ها سر درآرم

روباه گفت:-آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در آرد.آدم ها دیگر برای سر درآوردن از چیز ها وقت ندارند

همه چیز را همین جور حاضر و آماده از دکان ها می خرند.اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست...تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن !

شهریار کوچولو پرسید:- راهش چیست؟

روباه جواب داد:-باید خیلی خیلی صبور باشی، اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علف ها میشینی.من زیر چشمی نگاهت می کنم وتو لام تا کام هیچی نمی گویی،چون سرچشمه ی همه ی سوء تفاهم ها زیر سر زبان است.عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد پیش روباه

روباه گفت :-کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی

اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلو تر برود بشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم.ساعت چهار که شد دلم با می کند به شور زدن و نگران شدن.آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم!اما اگر وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدنت آماده کنم

هر چیزی برای خود رسم و رسومی دارم

شهریار کوچولو گفت :- رسم و رسوم یعنی چه ؟

روباه گفت :- این هم از چیز هایی است که پاک از خاطره ها رفته.این همان چیزی است که باعث می شود فلان روز با باقی روزها وفلان ساعت با باقی ساعت ها قرق کند.مثلا شکارچی های ما میان خود رسم دارند وان این است که پنجشنبه ها رابا دختر های ده می روند رقص.پس پنجشنبه ها بره کشان من است:برای خودم گردش کنان می روم تا دم موستان.حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رفتند رقص همه ی روزها شبیه هم می شد ومن بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد

لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت:-آخ! نمی توانم جلو اشکم را بگیرم

شهریار کوچولو گفت:-تقصیر خودت است.من که بدت را نمی خواستم،خودت خواستی اهلیت کنم

روباه گفت:-همین طور است

شهریار کوچولو گفت:-آخر اشکت دارد سرازیر می شود

روباه گفت:-همین طور است

- پس این ماجرا فایده یی به حال تو نداشت

روباه گفت:-چرا برای خاطر رنگ گندم

بعد گفت :-برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گل تو تو عالم تک است.برگشتنا با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به ات می گویم

romangram.com | @romangram_com