#کما_پارت_157


بهراد با شیطنت خــــاص خودش گفت :

تــــازه من بدون عشقــــــم که خوابــــــم نمیبره !

سرخ شدم و مشتی به بازوی بهراد زدم و زیر لب غریدم :

بی حیــــــا

بالاخره بابا و مادرجون با خنده خداحافظی کردن و رفتن ،

با بهراد سوار ماشین شدیم ، بهــــــراد برگشت سمتم و گفت :

خـــــــب بهراد موند و عشقـــــــش !

به زور خندمو کنترل کردم و اخم بامزه ای کردم و گفتم :

خب که چی ؟!

بهراد سرشو نزدیک کرد و با یه لحن خاصــــــی گفت :

که بهــــــراد عشقـــــشو یه لقمه چپش کنه .

ایشی گفتم و رومو برگردوندم در حالی که کارخونه آب کردن قند در دلم به راه افتاده بود .

بهراد چونمو گرفت و صورتمو برگردوند سمت خودش و گفت :

حنـــــــــانه اگر میدونستی چقـــــــدر دوست دارم و عاشقتـــــــــم خودت کم می آوردی .

لبخندی زدم و گفتم :

هیـــچ وقت کم نمیارم چون من بیشتــــــــر عاشقــــــــانه دوســــــت دارم .

گرمای بوسشو حس کردم و مثل دفعه اول هیــــــــجان زده و پر از حس های خوب شدم .

برگشت سرجاش و در حالی که سوییچو می چرخوند ازم پرسید :

اگر بخوای کلا زندگیتو از اول آشناییمون تا الان اسمی براش بزاری چی میزاری ؟؟

در فکر فرو رفتم ، که یه دفه با چیزی که دیدم چشمم گرد شد ،

دخترک خنده کنان با یه دختر جوان که حدس میزدم خواهرش باشه و پسر جوانی که از شباهتشون بدیهی بود پسر خانوادست به همراه زن و مرد میانسالی که مشخص بود پدر و مادر خانواده ان داشت به سمت ورودی فرودگاه میرفت .

همشون شاد بودن ، واقعا خوشبختیشون معلوم بود ...

romangram.com | @romangram_com