#کما_پارت_149
تو رو از همون اول مهد کودک گذاشتم و حجم کاریمو بیشتر کردم نه اینکه نخوام تو رو ببینم نه
نمیخواستم فرصت تنهایی داشته باشم چون تا تنها میشدم فکر شیرین رهام نمیکرد ، برای اینکه دیوونه نشم خودم داوطلب برای ماموریت ها میشدم و در کنار تمام اینها سعی میکردم برای تو هم وقت بزارم
اون موقع جوون بودم و خام ، کار بهتری به ذهنم نرسید که انجام بدم ، تو بزرگ شدی و من نفهمیدم که شاید این ماموریت های من برای تو خلا عاطفی به وجود بیاره ، تو بزرگ شدی و من فکر میکردم بهترین و عاقلترین دخترو تربیت کردم
تا همین چند وقت قبل هم همین اعتقادو داشتم ولی عکس العملت نسبت به ازدواج من ، واکشنت تندت نسبت به بهراد ،
باعث شد به این فکر بیفتم حنانه اونجوری که شیرین میخواست نشد و عذاب وجدان سراغم اومد ولی سکوت کردم تا ببینم میخوای تا کجا پیش بری !
الان به نظرم وقتشه که بهت یه حرفایی رو یادآوری کنم ،
من در اصل تا بزرگ شدن تو وقتمو با کار پر کردم تا حتی فکر ازدواج به سرم نیفته چون دلم نمیخواست زیر دست نامادری بزرگ بشی ، چون نمیتونستم به کس دیگه ای اونقدری اعتماد کنم که تربیت تو رو دستش بسپارم
در ضمن کسی پیدا نشد که برام مثل شیرین باشه ، صبر کردم تا تو به سرانجام برسی
romangram.com | @romangram_com