#کما_پارت_148




برای اینکه داره میره پیش مادرشوهرش شهرستان زندگی کنه ، بلیط هواپیماش برای پس فردا 9 شبه .





دلخور شدم ، چرا من نباید در جریان قرار میگرفتم ؟؟؟؟؟!!!!!!





ابروهام گره خورد و فنجون چاییمو برداشتم ، صدای بابا باعث شد نگاهش کنم :





تصمیم خود زینب بود و اینکه دلش نمیخواست تا وقتی که کاراش کامل درست نشده تو خبردار بشی .





فنجونمو سمت لبم بردم و کمی نوشیدم ، بابا باقی چاییشو یه نفس بالا کشید و گفت :





وقتی به دنیا اومدی شرایط من خیلی سخت شد ، از طرفی خدا بهم یه برکت قشنــــــــگ داد و از جهت دیگه من عشقمــــــو ، زنــــــمو ، تمام وجودمو از دست دادم ...





اولش نمی تونستم این دو اتفاق رو با هم باور و درک کنم ، مستاصل شدم ولی بعد از یه مدتی نشستم با خودم خلوت کردم ، باید یه برنامه ریزی درست و حسابی میکردم تا بتونم دختری تربیت کنم که شیرین ازم راضی باشه





romangram.com | @romangram_com