#کما_پارت_138






مهشید ، روزگارشونو مثل روزگار من سیــــــــاه کن !





به بدبختی و کلی پارتی بازی تونستم به بیمارستان بهراد رفتم ، سراغشو از پرستارای دیگه گرفتم ، وقتی برای اولین بار باهاش برخورد کردم اصلا با تصورم جور در نمیومد ، ظاهرش معقول و خوشتیپ و رفتارش خیلی بامتانت و باشخصیت و آقامنشانه بود ...





ولی باز فکر اینکه حتما ظاهرسازی میکنه کارمو شروع کردم ، مدام دنبالش بودم ، ولی رفتار بهراد با تمام خانم های اطرافش سرد و معمولی بود و حتی نگاهی به کسی نمی انداخت ،





خیلی سعی کردم ولی از سنگ سختتر بود ، کم کم شک کردم که این مرد چجوری همچین کاری با سمیرا کرده باشه ولی باز شکو از خودم دور کردم و ادامه دادم ...





تا اینکه اون روز دم بیمارستان دیدمت ، میشناختمت سمیرا عکس تو و بهرادو قبلا برای شناسایی بهم داده بود .





یه آن تصمیم گرفتم که حالا بهراد پا نمیده از طریق تو وارد بشم ،





خودمو پرت کردم تو بغل بهراد و زدم زیر خنده ، دست بهراد برای جدا کردن من از خودش جلو اومد و تو اون فکری که من میخواستم رو کردی ، تو که رفتی بهراد با حالت انزجار منو از خودش جدا کرد و در حالی که ابروهاش تو هم رفته و لباش از حالت چندش جمع شده بود ، نگاه خشمگینی بهم انداخت و دنبال تو دوید ...



romangram.com | @romangram_com