#کما_پارت_137


من دوست صمیمی دوران دبیرستان سمیرا هستم ، اسمم مهشیده ، بعد از دبیرستان دیگه از سمیرا خبر نداشتمتا اینکه یه نفر برام از سمیرا پیغام آورد که سمیرا زندان افتاده و ازت خواسته بری به ملاقاتش .





خیلی تعجب کرده بودم که سمیرا مثل من شاگرد زرنگ کلاس بود ، اون کجا و زندان کجا ؟!





به ملاقاتش رفتم ، دیگه اون سمیرا سابق نبود ، لاغر و تکیده شده بود ، بهش گفتم :





سمیرا تو اینجا چیکار میکنی ؟!





زد زیر گریه و از پاپوشی که نامزد و دوست صمیمیش براش دوخته بودن گفت ، گفت که دوست صمیمیش زیر پای نامزدشنشسته و باعث شده نامزدش ولش کنه و بره با دوستش ازدواج کنه ، که دوستش برای اینکه کلا از میدون به درش کنه با نامزد سابقش یه نقشه حساب شده کشیدن و اونو زندان انداختن .





سمیرا به قدری خاطرش برام عزیز بود ، اینقدری خاطرات دبیرستانمو برام خوشایند ساخته بود که ازش نپرسم اون نقشه لعنتی چی بوده .





ازم خواست انتقالی بگیرم و به بیمارستانی که نامزد سابقش کار میکنه برم و زندگیشونو از هم بپاشم .





جمله آخرش آتش انتقامو درونم شعله ور تر کرد :

romangram.com | @romangram_com