#کما_پارت_136




خـــــــانم شکیـــــــــبا ؟





برگشتم ، اخمم پررنگتر شد ، این همون دختری بود که اونروز دم بیمارستان با بهراد دیدمش ، عــــوضی دست بردار نیست از زندگی ما !





برگشتم که دوباره به راهم ادامه بدم که دوباره بلند گفت :





حنانه خانم مطلب مهمی درباره بهراد باید بهت بگم پس به نفعته که سوار بشی .





از عصبانیت در حال انفجار بودم ، دختره آشغال دومین مالیکیت منو داشت از چنگم درمیاورد ، اولیش آغوش بهراد دومیش هم اسم بهراد بدون هیچ پسوند و پیشوندی !





درب پرایدو باز کردم و نشستم ، نگاهم به روبرو بود ، صدای دختره به گوشم خورد :





میدونم از من دل خوشی نداری و الانم به زور داری این محیطو تحمل میکنی ولی خب وجدانم اجازه نداد یه سری چیزا رو بهت نگم .





romangram.com | @romangram_com