#کما_پارت_135
دستامو مشت کردم نه از روی عصبانیت بلکه به خاطر کنترل دستام برای حلقه نکردنشون دور کمر بهراد .
به خودم که مسلط شدم گوشیمو درآوردم و شماره بابا رو گرفتم و بهش گفتم بیاد دم در .
بهراد متعجب بهم خیره شده بود ، بابا که اومد سوالی نگام کرد منم گفتم :
بابا این آقا مزاحمم شده ، جلومو گرفته و نمیزاره برم سرکار .
در کمال تعجب بابا لبخندی زد و دست بهرادو گرفت و دم گوشش چیزی گفت ، بهرادم بعد از نگاه کوتاهی به من سوار ماشینش شد و رفت .
بابا هم منو راهی کرد و خودش داخل رفت ، در طول مسیر از فکر رفتار بابا بیرون نمیومدم ،
سرکار متوجه حرفا و رفتارای اطرافم نبودم ، ساعت کاری رو به پایان بود ، کم کم وسایلمو جمع کردم و چادرمو مرتب کردم و با برداشتن کیفم از همکارا خداحافظی کردم و از در خارج شدم و به سمت ایستگاه تاکسی حرکت کردم که متوجه بوق ماشینی شدم ، اخمی کردم و قدمامو تندتر برداشتم ، یه دفه صدای یه دختر به گوشم خورد :
romangram.com | @romangram_com