#کما_پارت_127


پوزخدی زدم و رو به الهه گفتم :

الهه خانم ماشالله چقدر هنرمندید ، معلوم نیست در عرض چند وقت بابامو یاد حق زندگیش انداختید !

عمم با من مثل دشمن خونی کردید !

شروع به کف زدن کردم که یه دفه بهرادو روبروم دیدم ، خیلی خشن گفت :

من کاری به مشکل بینتون ندارم و دخالتم نمیکنم ولی کسی حق نداره به مادر من توهین کنه .

اشکام راه باز کرده و کل صورتم خیس شده بود ، باورم نمیشد بهراد از من که طرفداری که نمیکرد هیچ داشت از مادرش جانبداری میکرد !!!!!!

الهه سریع با تشر گفت :

بهـــــراد ! .... آدم زنده نیازی به وکیل و وصی نداره ، من خودم بلدم به چه شکل جواب بدم ، شما لطفا از طرفداری از من حرفی نزن .

بهراد ساکت شد و چیزی نگفت ، دیگه تحمل اون جو رو نداشتم ، سریع داخل اتاق بهراد رفتم و مانتو و چادرمو پوشیدم و با برداشتن کیفم دوباره داخل پذیرایی اومدم ،

در حالی که صدام از شدت بغض می لرزید گفتم :

من میخوام برم خونمون .

بابا جلوم ایستاد و با آرامش و جوری که انگار نه انگار اتفاقی افتاده گفت :

خانم بختیاری دست شما درد نکنه ، خیلی ممنون بابت زحمات امشبتون ، ما دیگه رفع زحمت میکنیم .

الهه نزدیک ما ایستاد و گفت :

خواهش میکنم آقای شکیبا ، زحمتی نبود ، رحمت بودین ...

بابا با بهراد هم دست داد و خیلی عادی خداحافظی کرد و رفت بیرون ، منم زیر لب خداحافظی کردم اومدم برم که الهه دستمو گرفت و با لبخند و صدایی آرامش بخش گفت :

دختر گلم ، من دلم نمیخواد که از من ناراحتی به دل بگیری ، در ضمن تا تو راضی نباشی من هیچ وقت کنار پدرت به عنوان همسر قرار نمیگیرم ، پس منو نه به چشم مادرشوهر بلکه به چشم مادرت ببین ، باور کن به اندازه بهراد دوست دارم نه کمتر نه بیشتر ، دوست ندارم یه قطره اشک به اون چشمای نازنینت بیاد .

چقدر این زن باشعــــــــــور بود ، ناخودآگاه خودمو تو آغوشش جای دادم ، بوی محبت میداد ، منو در آغوشش فشرد ، بدون اینکه به بهراد حتی نگاه کنم با الهه خداحافظی کردم و از خونه بیرون اومدم ، داخل ماشین که نشستم خیل زود عمه هم اومدم و به سمت خونه راه افتادیم .

در طول مسیر عمه چند بار خواست حرفی بزنه که با اشاره چشم و ابرو بابا سکوت کرد .

وقتی رسیدیم خیلی زود داخل اتاقم رفتم و درب اتاقمو قفل کردم و به پشتش تکیه دادم ، لیز خوردم و روی زمین نشستم ، با اینکه این اتفاق برام خیلی سخت بود ولی رفتار بهراد از همش برام خیلی سختتره ،

اینکه عشقم ، همسرم ، کسی که خیلی دوسش دارم ازم حمایت نکنه قبولش مشکله !

نمی دونم چند دقیقه تو همون حالت به روبروم خیره بودم ، متوجه شدم عمه میخواست چند باری سراغم بیاد بابا جلوشو گرفت ، با زنگ گوشیم به خودم اومدم ، گوشیمو از کیفم درآوردم ، عکس بهراد بهم لبخند میزد ولی نمیتونستم ببخشمش ، زنگ گوشیمو قطع کردم و انداختمش روی تختم .

romangram.com | @romangram_com