#کما_پارت_126
حنـــــــــانه !
جانـــــم عمه جــــان ؟
این حرفا جاش اینجا نیست .
از جام بلند شدم و گفتم :
پس جاش کجاست عمه جان ؟؟؟!!!!
کجا برم بگم دوست ندارم زنی کنار بابام بیاد ؟؟؟
به کجا رو بیارم بگم که تحمل زن بابا نـــــدارم ؟؟؟؟
به کی بگم که من هیچ وقت مــــــادر نداشتم و بابا هم فقط تونست در حقم پــــدری کنه ...
ولوم صدام اومد پایین تر و با صدای خسته گفتم :
اینقدری سرگرم کار و ماموریت هاش بود که فقط وقت داشت در حقم پدر کنه ، دوازده سال توی تنهایی بزرگ شدم ،
یادمه روز اول مدرسه ، قرار بود با بابا برم ، توی ماشین بودیم که زنگ زدن و خبر دادن زودتر بره چون ماموریت فوری پیش اومده بود ، از نیمه راه منو با تاکسی فرستاد ، وقتی رسیدم مدرسه پر بود از دختربچه های همسن خودم که همشون دست در دست مادرهاشون بودن ... میون اون همه جمعیت فقط من تنها بودم ، چند نفر گریه میکردن و حاضر نبودن از مادرهاشون جدا بشن ، یه سری با ذوق برای مامانشون دست تکون میدادن ، وقتی سر کلاس نشستیم متوجه شدم دو تا مادر هم سرکلاس نشستن چون دخترهاشون زیادی بیتابی کرده بودن و من مادری نداشتم که بخوام براش بیتابی کنم یا بخوام براش دست تکون بدم ...
تا دوازده سالگی که عمه اومد ، عمه خیلی سعی میکرد برای من مادری کنه ولی مگر کسی میتونه جای مادر خودمو بگیره ؟؟؟؟؟؟!!!!!
بدون مادر بزرگ شدم ، سعی میکردم با درس خوندن از یاد ببرم که مادر ندارم ، دبیرستان تموم شد و وارد دانشگاه شدم و همون ماموریت های بابا که باعث شد من در تنهایی بزرگ بشم مسبب به کــــما رفتن من شد ...
بعد از 23 سال زندگی از محبت مادری محروم بودم حالا که داشتم تازه مزه عشقو تجربه میکردم باید اینطوری خوشیمو ناخوش کنید ؟؟؟؟؟؟
قطره اشکی روی گونم لیز خورد ...
عمه گفت :
حالا که چی ؟ یعنی پدرت حق زندگی نداره ؟
با بغض گفتم :
منم حق زندگی داشتم ولی کودکی نکردم ، شیطنت های نوجوونی برام بی معنی بود ، حالا بابا تو این سن یاد حق زندگیش افتاده ؟
تا وقتی که سرگرم کارش بود و من تنها بودم حق زندگی نداشت ؟؟؟؟!!!!!!!
حالا که تقریبا تنهاست یادش افتاده ؟؟؟؟؟؟!!!!!
شما که تا حالا با من به نرمترین حالت ممکن رفتار میکردین چی شده یه دفه شدید دشمن سرسخت من ؟؟؟؟؟
romangram.com | @romangram_com