#کما_پارت_125


نمی دونم چجوری تا تخت حرکت کردیم که یه دفه پای من به تخت خورد و پرت شدم روش ، بهراد هم روم خیمه زد ، دستش رفت سمت تاپم که یه دفه ضربه ای به در خورد و پشت سرش صدای الهه خانم اومد :

بچه ها بیاید میوه و چای .

ما دو تا رو میگی !

عین لبو سرخ شده بودیم و نفس نفس می زدیم ، بهراد بلند شد و گفت :

لباستو عوض کن زود بیا .

خودشم سریع رفت بیرون ، وای خداروشکر وگرنه معلوم نبود چه غلطی می کردیم !

بلوز قرمزمو که آستین سه ربع و یقه هفتی داشت تنم کردم و بیرون رفتم .

کنار بهراد نشستم ، الهه خانم فوری جلومون چای و میوه گذاشت ، میوه ها رو پوست گرفتم و حلقه حلقه کردم و جلومون گذاشتم ، بهراد خودشو لوس کرده بود میگفت خودت باید تو دهنم بزاری ، بعد نمیزاشت منم بخورم میگفت خودم باید تو دهنت بزارم ، خلاصه بعد از اینکه همه بهمون خندیدن رفتیم سر میز شام ، منم یه تعارف الکی زدم به الهه خانم که کمک کنم اونم نزاشت خداروشکر .

بعد از شام دور هم نشسته بودیم و میگفتیم و میخندیدیم که یه دفه عمه گفت :

خب الهه جا ن و بهراد جان موافقید برای جمعه هفته دیگه بریم محضر که شما و علیرضا عقد کنید ؟

من سیخ نشستم سرجام و اخمام توی هم رفت ، الهه در حالی که سرشو پاینن انداخته بود گفت :

بهراد که مخالفتی نداره ولی من هنوز نظر حنانه جان رو نمی دونم ؟

نگاه ها به سمت من معطوف شد ، کم آورده بودم ، نمی دوستم چی بگم ؟؟!!!

الهه زن خوبی بود ولی مشکل از من بود که برام سخته یک زن دیگه رو کنار بابا ببینم !

پوزخندی زدم و گفتم :

مگه نظر من هم این وسط اهمیتی داره ؟؟؟!!!

شماها که حرفاتونو زدید ، قرارهاتون رو اکی کردین ... دیگه من چه کاره ام ؟؟؟!!!

الهه لبخندی زد و گفت :

عزیزم این حرفا و نزن ، نظر تو برای همه ما خیــــــــلی مهمه .

سعی کردم یه لنگه ابرومو بندازم بالا :

که اینــــــطور ... پس باید صادقانه بگم که من مخالفــــــم !

عمه معترض گفت :

romangram.com | @romangram_com