#کما_پارت_123


آره

راضی هستن ؟

زینب آره ولی حنانه رو نمی دونم .

نگران شدم و گفتم :

نظر حنانه خیلی مهمه .

خب منم فرداشب دعوتشون کردم به بهانه پاگشا بعد از عقد ، زینب گفت همون فرداشب این موضوع رو مطرح میکنه .

خوبه ...

چاییمو سر کشیدم و با گفتن شب به خیر به اتاقم رفتم ، گوشیمو برداشتم و به حنانه زنگ زدم ، نزدیک یک ساعت باهاش حرف زدم ولی از موضوع امشب چیزی بهش نگفتم ، صداش میلرزید ،قلبم از ناآرومیش گرفت ، یه کم بهش جملات عاشقانه گفتم و نازشو کشیدم صداش آروم شد ..

ــــــــــــــ

حنانه :

برای آخرین بار خودمو داخل آینه چک کردم ، مانتو قرمز ساتن تا سر زانوهام با شلوار سفید لوله تفنگی وشال سفید هارمونی قشنگی به وجود آورده بود ، آرایشمم در حد یه پنکک و خط چشم و رژ کمرنگ قرمز بود .

با برداشتن کیف قرمزم بیرون رفتم ، کفش قرمزمم که لژ مخفی داشت پام کردم .

در طول مسیر عمه و بابا مدام پچ پچ میکردن ، سعی کردم خودمو عادی جلوه بدم و هیچی نگفتم .

وقتی رسیدیم ، زود پیاده شدم و با اومدن عمه و بابا بعد از باز شدن در داخل رفتیم .

با دیدن بهراد مثل خری شدم که کیلو کیلو بهش تیتاپ دادن .

با الهه خانم هم سلام و علیک کردم ، بهراد سریع دستمو گرفت و داخل اتاقش برد .

وارد اتاقش که شدیم دکوراسیون سفید و قرمزش توجهمو جلب کرد با تعجب گفتم :

بهراد تو قرمز دوست داری ؟

عاشق این رنگم .

چادرمو درآوردم ، اصلا حواسم به بهراد نبود ، داشتم وسایل اتاقشو نگاه میکردم ، در این حین روسریمو درآوردم

، سه دکمه مانتومو هم باز کردم و با یه حرکت از تنم خارج کردم ، مانتو و روسریمو روی صندلی قرمز پرت کردم ، یه دفه چشمم به عروسک خرس کوچولو پشمالوی سفید گوشه اتاق افتاد برش داشتم و با خنده رو بهراد گفتم :

وای من با یه پسر کوچولــــــ...

romangram.com | @romangram_com