#کما_پارت_122
ناهارو که خوردم ایستگاه پرستاری پیجم کرد برای عمل جراحی که باید انجام میدادم ،
عمل جراحی سنگین و سختی بود و 6 ساعت طول کشید ولی ارزشش رو داشت چون آخر موفقیت آمیز تموم شد ،
خیلی خسته شده بودم و انرژی زیادی ازم گرفته شده بود، وارد اتاقم که شدم روپوشمو درآوردم و با برداشتن وسایلم از اتاق بیرون اومدم، گوشیمو چک کردم حنانه و مامان چندین بار زنگ زده بودن ، یادم رفته بود بهشون خبر بدم جراحی دارم ، اول زنگ زدم مامان از نگرانی درش آوردم بعد هم به حنانه زنگ زدم صداش گرفته بود ،
مطمئن بودم از موضوعی ناراحته و این باعث میشد منم اذیت بشم چون طاقت ناراحتیشو نداشتم ،
ولی گفته بود چیزی نپرسم میخواستم به حرفش احترام بزارم .
وقتی رسیدم خونه اول یه دوش گرفتم بعد شام خوشمزه دستپخت مامانو خوردم .
بعد از اینکه از مامان تشکر کردم ، روی مبل نشستم ، خیلی خسته بودم ، سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمامو بستم ، با صدای خسته نباشی مامان چشمامو باز کردم ، یه چایی جلوم گذاشته بود ، لبخند ی زدم و تشکر کردم ،
حس کردم میخواد یه چیزی بگه پس گفتم :
بگو مامان جان .
با تعجب گفت :
چیو ؟
همون چیزی که از موقعی که اومدم میخواستی بهم بگی و نگفتی .
سرشو انداخت پایین و آروم گفت :
خب پسرم ، میدونم خسته ای پس حرفمو کوتاه می کنم ، آقای شکیبا ازم خواستگاری کرده .
تعجب نکردم چون خودم یه چیزایی فهمیده بودم ، چاییمو برداشتمو گفتم :
خب ؟
خب میخواستم نظر تو رو بپرسم .
جرعه ای از چاییمو خوردم و گفتم :
نظر خودت چیه مادرم ؟
با خجالت گفت :
خب به نظر من مرد موقر و محترمیه .
عمه و حنانه در جریان هستن ؟
romangram.com | @romangram_com