#کما_پارت_121


خداحافظت ، مواظب خودت باش .

تو هم همینطور .

وارد بانک شدم و رفتم سرکارم ، تا پایان ساعت کاری مدام توی فکر بودم و اصلا نفهمیدم زمان چجوری گذشت !

وقتی رسیدم خونه خیلی خشک سلام کردم و اومدم برم سمت اتاقم که عمه صدام کرد ، ایستادم ولی برنگشتم :

علیرضا و الهه تصمیم گرفتن با هم ازدواج کنن .

برگشتم و گفتم :

خب ؟

خواستم بهت خبرشو داده باشم که بعدا نگی بهم نگفتید .

عصبی گفتم :

و نظر من هم اصلا اهمیتی نداره ؟؟؟!!!

نه ، چون اینا که بچه نیستن بخوان از همه نظر بخوان ، در ضمن تو بچه ی علیرضا هستی تو که براش تصمیم گیری نمیکنی !

داشتم از حرص میترکیدم ، به بابا نگاه کردم ، رلکس داشت روزنامه میخوند .

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــ

بهراد:

وای آقای دکتر شما بهترین هستید ، خیلی قشنگ تونستین بیماری اون آقا رو تشخیص بدید .

خدایـــــــــــا خودت یه صبر زیادی بهم بده برای تحمل این دختره وراج با این صدای جیغش ،

این دختره نمی دونم چجوری ولی جدیدا اومده تو این بیمارستان و مدام دنبال من راه افتاده و پشت سر هم حرف میزنه ، فکش درد نگرفت اینقدر که حرف زد ؟؟؟؟!!!!!!

همینجور که داشت حرف میزد یه دفه جدی برگشتم سمتش ، متعجب نگام کرد که گفتم :

من نمی دونم این بیمارستان به این عظمت شما هیچ کاری نداری از صبح راه افتادی دنبال من ؟؟!!!

مونده بود چی بگه ، دست و پاشو گم کرده بود ، سرشو انداخت پایین و با یه معذرت خواهی رفت ،

یعنی با همین یه جمله از شرش خلاص شدم ؟؟؟؟؟!!!!!!!

کاش زودتر گفته بودم ، سردرد گرفتم از وراجی هاش !

romangram.com | @romangram_com