#کما_پارت_120
ژل مخصوص شست و شوی صورتمو برداشتم و با آب سرد صورتمو باهاش شستشو دادم ، وضعیتم کمی بهتر شد ،
کرم دست و صورتمو زدم ، ضد آفتاب هم زدم ، برق لبی هم زدم ، هنوز لوازم آرایش نداشتم .
مانتو و شلوار فرم بانک رو پوشیدم ، با برداشتن چادر و کیفم از اتاقم بیرون اومدم ،
بابا و عمه پشت میز نشسته بودن و صبحانه میخوردن ، با اخم زیر لب سلامی کردم و داشتم به سمت در میرفتم که عمه گفت :
حنانه بیا صبحانه بخور .
میل ندارم .
باشه هر جور صلاحته !
از تعجب چشمام گرد شده بود ، عمه اصلا اخلاقش اینطوری نبود ، همیشه به زور یه لقمه بهم میداد !
چیزی نگفتم و کفشمو پوشیدم ، بهراد پایین منتظرم بود ، تا دیدمش اخمام از هم باز شد .
کلا دلیلش برام مشخص نبود ولی انگار چند سال بود که بهرادو میشناختم ، یه حس نزدیکی خاص بهش داشتم !
با اشتیاق گفتم :
ســــــــــــــــــلام
سلام خانــــــــم
درو برام باز کرد و نشستم ، بعدش هم خودش سوار شد ، دکمه پخش ماشینو زد و رادیو روشن شد ، من هیچ چیزی نمیشنیدم چون تو فکر بابا و رفتار عجیب عمه بودم ، در افکار خودم غرق شده بودم که صدای بهراد رشته افکارمو پاره کرد :
حنانه جان ، عزیزم ، خانومی ...
بله بله
رسیدیم عزیزم .
آهان ، باشه ، مرسی ، خدانگهدار
اومدم پیاده بشم که بهراد دستمو گرفت ، برگشتم ، با اون یکی دستش چنمو گرفت و توی چشمام خیره شد و گفت :
حنانه من طاقت اینو ندارم که حتی برای یه لحظه غم توی چشمات باشه ، چی شده ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
فعلا چیزی نپرس بهراد ... خدانگهدار
romangram.com | @romangram_com