#کما_پارت_116
خیلی خب پس شما استراحت کنید ، در ضمن عاطفه با شوهرش بیرون نشستن ولی نگران نباشید چون عاطفه گفت که فعلا نشستن .
عمه که بیرون رفت ، مونده بودم چجوری صورتمو تمیز کنم !
آخه من که هیچ لوازم آرایشی نداشتم .
دستشویی هم که نمیتونستم برم چون باید از پذیرایی رد میشدم که اونجا هم فامیل محترم نشسته بودن .
سردرگم مونده بودم که بهراد گفت :
خب به عاطفه خانم زنگ بزن بگو برات یه چیزی بیاره صورتتو پاک کنی .
تو فکر منو میخونی ؟؟؟؟!!!!!!!!
خنده ای کرد و گفت :
آخه قیافت تابلوئه عزیزم .
به عاطفه زنگ زدم اونم از خدا خواسته فوری اومد و گفت :
سلام آقا بهراد ، سلام حنانه جان ، تبریک میگم انشاالله به پای هم سنگ پا نه ببخشید پیر بشید ... چون میدونستم با یه همچین مشکلی برمیخوری برات شیرپاکن آوردم .
با کمک عاطفه صورتمو پاک کردم ، حالا مونده بودم لنزا رو چجوری دربیارم ، بهراد گفت :
حنانه جان سعی کن پلک نزنی تا من برات دربیارم .
بالاخره با هزار مکافات بهراد لنزا رو درآورد ، عاطفه هنوز کامل درو نبسته بود که پریدم روی تخت دیگه جون تو بدنم نمونده بود از خستگی .
بهراد هم کتشو درآورد ، خواست کراواتشو باز کنه که سریع گفتم :
نه بهراد بزار من برات باز کنم .
تعجب کرده بود که گفتم :
آخه من خیلی دوست دارم کراوات باز کنم ولی کسیو نداشتم تا حالا که ...
بهراد با لبخند نشست لب تخت ، منم سریع پریدم جلو و گره کراواتشو باز کردم و از دور گردنش درآوردم و روی صندلی انداختم ، سرمو که آوردم بالا دیدم نگاه بهراد به لبامه ، دستمو روی لباش گذاشتم و گفتم :
نه بهراد بخدا خیلی خوابم میاد .
بعد هم پریدم و پشتمو کردم و خوابیدم ، هنوز چشمامو نبسته بود که دستای بهراد دورم حلقه شد و منو چسبوند به خودش ، چشمامو بستم و به ثانیه نکشیده خوابم برد .
با حس بوی خوبی که مشامم رو پر کرده بود از خواب بیدار شدم ، چشمامو که باز کردم گردن بهرادو دیدم ، یه نگاهی به خودم انداختم ، دیدم بله به صورت فشرده و مچاله شده در بغل آقامون دارم له میشم ، همچین منو محکم گرفته بود انگار میخواستم فرار کنم !
romangram.com | @romangram_com