#کما_پارت_114


بــــــــهــــــــــراد

لبامو برداشتم و گفتم :

جــــــــــان بهراد

خودشو انداخت توی بغلم و گفت :

خوابم میاد !

خب خانومی بیا بخوابیم .

نمیشه که ، برو بیرون عمه هم صدا کن بیاد کمکم .

چشــــــم عشـــــقم .

از آغوشم اومد بیرون و منم بعد از باز کردن قفل در رفتم بیرون .

ـــــــــــــــــــــــ

حنانه :

وایساده بودم تا عمه بیاد ، لبخند از روی لبام محو نمیشد ، چقدر با بهراد بودن شیرین و دلچسبه ، مشخص بود اولین باری هست که کسیو می بوسه با این حال اول آروم و با لطافت شروع کرد که من اذیت نشم ، عزیـــــــــــــــــزم چقــــــــــدر عشــــــــقه !

یه دفه در باز شد و بهراد دوباره اومد داخل ، پرسشی نگاش کردم ، لبخند شیطونی زد و گفت :

هم عمه زینب و هم مامانم درگیر پذیرایی و صحبت هستن اصلا متوجه نمیشن من چی میگم .

دستمو به کمر زدم ، شروع کردم به خاروندن سرم و گفتم :

حالا من چیکار کنم ؟؟!!

اومد جلو وگفت :

خانمم خودم کمکت می کنم .

اخمی کردم و گفتم :

لازم نکرده .

اومد پشت سرم و دستمو بالا گرفت ، تنگی لباسم از بین رفت و شل شد ، بازومو نوازش کردو دم گوشم گفت :

هر وقت لباستو عوض کردی به گوشیم تک بزن بیام .

romangram.com | @romangram_com