#کما_پارت_113
اول حنانه وارد شد و منم پشت سرش داخل رفتم و درو پشت سرم بستم و گفتم :
میشه کلید درو بدی ؟
همونطور که داشت شنلشو در می آورد گفت :
چرا ؟!
با شیطنت در حالی که یه لنگ ابروم بالا پریده بود گفتم :
نمی خوام کسی مزاحم استراحتمون بشه ...
کشوی میزشو باز کرد و کلیدو درآورد و بهم داد ، درو که قفل کردم ، به سمتش برگشتم ، شنلشو روی صندلی انداخته بود و داشت با یه لبخند ملیح خودشو داخل آینه قدی نگاه میکرد .
قلبم خیلی بی قراری میکرد برای لمس عزیزدلم ، رفتم و پشت سرش ایستادم ، چشمش به من افتاد ، عشقو از نگاهش میخوندم ولی تابحال که مستقیم چیزی بهم نگفته بود .
دستامو دور کمر باریکش گذاشتم و از آینه توی چشماش خیره شدم و گفتم :
حنانه ، خانم من ، عزیز دل بهراد ، عاشقتم خانومی .
کاملا مشخص بود ذوق کرده چون لبخندش بیشتر شد ، چرخی زد و روبروی من قرار گرفت ، آخه بی انصاف نمیگه من چطوری در برابر این همه زیبایی خیره کننده مقاومت کنم ؟؟؟!!!!!!!!!
توی چشمام خیره شد ، بعد روی پنجه پاش بلند شد تا قدش بهم برسه ، گردنشو کشید و لباشو آورد دم گوشم ، کمرشو محکم گرفته بودم که اذیت نشه ، اونم دستاشو روی شونه هام گذاشته بود ، با صدای لطیفش گوشمو نوازش کرد :
بــــــــــهراد
آروم گفتم :
جانــــــــــم
تو از این به بعد مرد منی ، مالی منی ، تنها ساکن قلبمی ، بیشتر از اون چه که فکرشو بکنی عاشقتم و دوست دارم عزیزم .
سرشو آورد پایین و دوباره توی چشمام خیره شد ، چونشو نرم توی دستام گرفتم و گفتم :
جز من با هیچ مرده دیگه ای این قدر آروم و لطیف صحبت نکن .
بعد هم سرمو کج کردم و صورتمو نزدیک بردم ، چشماش بسته شد ، منم چشمامو بستم و صورتمو کامل بردم جلو ،
آروم شروع به بوسیدنش کردم ، تمام حس های خوب دورنم وجود داشت ، عشق ، لذت ، زندگی ، محبت ، نفس ... بعد از یک دقیقه اونم شروع به همکاری کرد مشخص بود که بی تجربس منم تجربه ای نداشتم و خوشحال بودم که اولین تجربه ام با عشق زندگیم بود .
آروم عقب کشیدم و سرمو پایین بردم و با لبهام شونشو لمس کردم .
حنانه با صدای کشیده ای گفت :
romangram.com | @romangram_com