#کما_پارت_107


منگل ، خر ذوق شدی از اینکه توی این بی شوهر یه خوبش گیرت اومده حداقل خودتو کنترل کن اون نیش شلتو جمع کن و نور بالای چشماتو خاموش کن !

عین دیوونه ها قهقهه ام به هوا رفت ، واقعا خوشحال بودم نه از عروس شدن بلکه به خاطر اینکه بهراد قرار بود یه عمر کنار من باشه ...

**

خب عروس خانم میتونی خودتو داخل آینه نگاه کنی ، کارت تموم شد .

از حالت خوابیده دراومدم و نشستم ، تمام پوست صورتم می سوخت ، بلند شدم و به سمت آینه ها رفتم

الهه خانم و عمه با تحسین نگام میکردن ، به آینه ها رسیدم و مستقیم به خودم نگاه کردم ،

با اینکه موهای صورتم بور و ابروهامم تمیز بود ولی با اصلاح کردن و ابرو برداشتن واقعا عوض شدم ،

ابروهام به صورت کمانی و تمیز و پوست صورتم سفیدتر و باز شده بود .

حس خودشیفتگی بهم غلبه کرد ، سعی کردم یه لنگ ابرومو بندازم بالا ولی اصلا این کارو بلد نبودم .

چند بار جلو و عقب کردم و خودمو خوب برانداز کردم .

الهه خانم به آرایشگر علاوه بر دستمزد انعام هم داد ، چادرمو که سرم کردم از آرایشگاه اومدیم بیرون و وارد راهروی ساختمان شدیم ، بهراد دم در منتظرمون بود ، قلبم توی سینم بی قراری میکرد ، عکس العمل بهراد بعد از دیدن صورت اصلاح و ابرو شدم برام خیلی مهم بود و بهم استرس وارد میکرد .

الهه خانم درو باز کرد و بعد از تعارف اول عمه رفت ، بعد تعارف کرد که من اول برم ولی من قبول نمیکردم که دم گوشم گفت :

دخترم زودتر برو که پسرم خیلی بی قرارته ، بیشتر از این منتظرش نزار .

گر گرفتم و با سری به سمت پایین رفتم بیرون ، جرات نداشتم سرمو بالا بیارم ، سنگینی نگاهشو کاملا حس میکردم ، کم کم سرمو بالا آوردم ، تمام نگاهش به من دوخته شده بود ، تا چشمش به صورتم افتاد کاملا محسوس چشماش برق زد ، داشت قورتم میداد با چشماش ، آخی عزیزم نمی توست نگاهشو ازم بگیره ، خب اشکالی نداره یه نگاه حلاله اینم یه نگاه بیشتر نکرد که در اصل یه نگاه کرد که تمومی نداره ، منم خیره داشتم نگاش میکردم ..

که یهو به خودم اومدم و خودمو جمع و جور کردم و راه افتادم به سمت ماشین ، بهراد هم دست کرد توی جیب کتش و کیف پولشو در آورد و یه تراول سمتم گرفت ، پرسشی نگاش کردم که گفت :

رونمای خانوم آیندمه .

کارخونه ی آب کردن قند در دلم به راه افتاد و پولو گرفتم .

خریدای عقد انجام شده و هفته دیگه هم مراسم عقد بود ، یه هفته هم به سرعت گذشت و روز عقد رسید .

روز عقد از 5 صبح رفتم آرایشگاه آخه بابا تالار گرفته بود ، قرار بود نهار بدن .

اول میرفتیم محضر عقد میکردیم بعد هم آتلیه و در آخر هم که تالار مقصد بود .

آرایشگره اول همه ی موهامو تو بیگودی پیچید و یه کلاه هم روشون کشید ، بعد شروع به میکاپ کرد ، خیلی تعریف آرایشگاهشو شنیده بودم خدا خدا میکردم خوب درستم کنه چون خیلی روی آرایش و موهام حساس بودم ،

برای اولین بار هم بود که آرایش میکردم پس خیلی اهمیت داشت که حرفه ای آرایش بشم ، بیشتر دوست داشتم گریم بشم .

romangram.com | @romangram_com