#کما_پارت_106


برای هزار و یکمین بار خیلی خوشگل شدی بخدا ، ولی تو عقب افتاده ترین عروسی هستی که تا به حال دیدم ، تو نامزدی خودت نه ابروهاتو برداشتی نه اصلاح کردی و نه آرایش فقط عین این دختر دبیرستانیا ... نه بابا دختر دبیرستانیا هم الان میکاپ حرفه ای میکنن ، خلاصه نمی دونم عین چی فقط یه ذره کرم و رژ زدی .

جفتمون ترکیدیم از خنده که یه دفه .

یه دفه در باز شد و عمه توی چهارچوب در ظاهر شد و با اخم گفت :

حنانه چادرتو سر کن و بیا در ضمن کمتر بخندین دخترا زشته !

استرس تمام وجودمو پر کرده و دست و پام یخ بسته بود ، چادرمو روی سرم تنظیم کردم ، عاطفه دستمو فشرد و من با عمه از اتاق بیرون رفتم .

عمه جلوتر از من رفت و روی مبل نشست و گفت :

عروس خانم هم اومد .

چشمشون که به من افتاد همه با هم بلند شدن و شروع به سلام گفتن کردن ، وای چه فامیلای با ادبی ، نمی دونم چرا داشتم از خجالت آب میشدم !

به همه سلام کردم و روی مبل دونفره ای که برای من جا خالی کرده بودن کنار بهراد با فاصله نشستم ،

زیر چشمی به بهراد نگاهی کردم ، دیگه ست بودنش باهام برام عادی شده بود .

حرفای اصلی شروع شد ، مهریه 110سکه ، تاریخ عقد هم برای یک ماه دیگه شد .

بعد هم میخواستن یه صیغه محرمیت بخونن ولی من رضایت ندادم ، دوست نداشتم تا قبل از عقد اصلی محرمیتی باشه .

خلاصه دیگه الهه خانم اومد جلو کادو هایی که اورده بودن رو باز کرد ، چند تا جعبه کادو سفید و نباتی به شکل قلب بود ،

بزرگه رو باز کرد یه پارچه ساتن سفید با یه پارچه کار شده نباتی بود ،

متوسطه رو برداشت چادر سفید حریری داخلش بود ،

کوچیکه هم داخلش یه روسری ساتن سفید با طرح های نباتی بود ،

در آخرم یه جعبه انگشتر به طرح همون قلب از کیفش در آورد و بازش کرد ،

واااااااااااای نزدیک بود غش کنم ، چه حلقه قشنگ و خاصـــــــی ، وای خدا خیلی نایسه !

اومد سمتم ، منم از جام بلند شدم ، دست چپمو توی دستش گرفت و حلقه رو توی انگشتم جا داد ، دقیقا اندازم بود ، بعدم هم باهام روبوسی کرد و گفت :

خوشبخت بشی دخترم !

بالاخره مراسم نامزدی هم تموم شد و همه رفتن ، لباسامو عوض کردم و توی تختم دراز کشیدم ، از وقتی حلقه نامزدی رو الهه خانم به انگشتم انداخته بود لبخند از روی لبم پاک نمیشد ،

عاطفه هم متوجه ذوق زیادم شده بود چون موقع رفتن یه نیشکون از پهلوم گرفت و دم گوشم گفت :

romangram.com | @romangram_com