#کما_پارت_105


چشماشو با خستگی باز کرد و نی رو توی دهنش برد ، مقداریشو خورد و گفت :

دیگه نمی خورم .

خیلی جدی گفتم :

شما تا آخر این آبمیوه رو باید بخوری .

ازم حساب برد و تا آخر آبمیوه رو خورد بعدم با همون جدیت بقیه خوراکی ها هم از هر کدوم کمی بهش دادم ، اصلا اهل خوردن نبود ،زور من نبود هیچی نمی خورد ، بالاخره رنگ صورتش به حالت طبیعی برگشت .

ظهر شد و رفتیم جواب رو گرفتیم ، خداروشکر همه چی خوب بود .

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــ

حنانه :

تک دکمه کتمو بستم و خوب خودمو نگاه کردم که یه دفه عاطفه غر زد :

خوشگلی بخدا تازه مهم اینه که خدا زده تو سر بهراد و خر شده میخواد تو رو یه عمر تحمل کنه !

قهقهه ای زدم و گفتم :

گمشو ، جوری میگی انگار نه انگار که مهرداد بدبخت داره توی نکبتو تحمل میکنه !

عاطفه لب گزید و با ادا گفت :

عزیزم جدیدا خیــــــــــلی بی تربیت شدیــــــا !

کلیپس ساده سفیدمو برداشتم ، موهامو کاملا جمع کردم و یه پیچی دادم و کلیپسو بهش زدم ، ولی چتری های تازه کوتاه شدم روی پیشونیم ریخت ، سنجاقی برداشتم ، چتری هامو بالا دادم و بهش سنجاق زدم ،

روسری ساتن شیری رنگمو برداشتم و مدل ترکیه ای بستم .

عاطفه داشت با گوشیش بازی می کرد ، زیادی خونسرد بود ، کلافه گفتم :

عاطفه پس چرا منو صدا نمی زنن ؟

منگل ، عروس که از اول نمیره ور دل داماد بشینه ، باید صبر کنی حرف های مقدماتی زده بشه توام صدا می کنن .

دوباره سرگرم بازی شد ، بعد دو دقیقه کلافه تر از قبل گفتم :

عاطفه تو رو جون مهرداد برای آخرین بار یه نگاه بهم بنداز ببین خوبم ؟

عاطفه گوشی رو گذاشت رو تخت و سرتاپامو نگاه کرد و گفت :

romangram.com | @romangram_com