#کما_پارت_104
بله .
نمی دونستم چجوری بگم ، این پا و اون پا کردم و بالاخره دلو زدم به دریا و گفتم :
میشه چادر و کیفمو نگه دارید تا من بیام ، آخه این چوب لباسی داخل دستشویی کثیفه .
بهراد به زور خندشو کنترل کرد و گفت :
باشه ، مشکلی نیست .
با کلی خجالت چادر و کیفمو دستش دادم و داخل رفتم .
.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهراد :
حنانه وقتی رفت ، نفس حبس شدمو از دهانم خارج کردم ، حنانه واقعا نفس گیر بود ، واقعا نمی توسنستم در برابر این دختر نگاه سرکشمو کنترل کنم ،
یادم باشه بهش بگم که هیچ کجا بدون چادر نره مخصوصا اینکه مانتوش فوق العاده تنگ و کوتاه بود ، شلوار جینش هم انگار توی پاهای خوش فرمش دوخته بودن ، استایلش واقعا زیباست .
روبروی دستشویی کنار رفت و دختری خواست خارج بشه که مادرش صداش زد و مشغول بحث با مادرش شد و پرده همونطور کنار موند .
پاهام دیگه برای حرکت کردن یاریم نمی کردن ، مات مونده بودم ، صدای ضربان قلبمو می شنیدم .
دختری که داخل دستشویی داخل آینه داشت خودشو نگاه میکرد ، آستین مانتوش بالا بود و ساق کشیده دستشو به نمایش گذاشته بود ، تازه فهمیدم داره دستشو میشوره ،
شالشو در آورد ، گردن باریکش بدجور آدمو میخکوب می کرد ، کلیپسشو باز کرد و یه آبشار مشکی روی کمرش ریخت ، دیگه واقعا طاقت نداشتم ،
هر آن ممکن بود کسی رد بشه و ببینه سریع رفتم جلو و به دختر در حال بحث با عصبانیت گفتم :
پرده رو بندازید لطفا .
سریع اومدم تا حنانه متوجه حضورم نشه ، چشمامو بستم و چند نفس عمیق کشیدم تا حالم درست بشه .
حنانه خیلی شیک از سرویس بهداشتی بیرون اومد ، چادرشو زود دستش دادم و اونم سریع سرش کرد ، اصلا چادر و شالشو نمی دیدم و مدام تصویر گردن باریکش با آبشار موهای مشکیش جلوی چشمام رژه می رفت . . .
خدایا ، استغفرالله ، چشمامو پایین انداختم ، خلاصه خودمم آزمایش مورد نظرو دادم ، میخواستن بفرستنمون سر کلاس آموزش خانواده که وقتی خودمو معرفی کردم کلی احترام گذاشتن و بعد قرار شد ظهر بیایم برای تحویل گرفتن جواب ، از ساختمون آزمایشگاه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم .
رنگ حنانه به شدت پریده بود ، میتونستم تشخیص بدم که هنوز ناشتاست ولی اصلا به روی خودش نمیاورد تازه یه لبخندی هم روی لباش بود ، روبروی یه سوپری نگه داشتم و با گفتن الان میام پیاده شدم ، هر خوراکی که برای خون سازی مفید بود خریدم ، توت خشک ، برگه آلو، انجیر خشک ، کشمش و آب پرتقال چون تشخیص میدادم حنانه کم خونی هم داشته باشه .
در ماشینو باز کردم و نشستم ، حنانه سرشو به پتشی صندلی تکیه داده بود و چشماشو بسته بود ، مشخص بود فشارش افتاده ، با اینکه خودم خیر سرم دکتر بودم می تونستم تشخیص بدم اصلا جای نگرانی نیست ولی واقعا نگران شدم و سریع آب پرتقالو درآوردم و نی رو توش فرو کردم و به دستش دادم ،
romangram.com | @romangram_com