#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_68
کارلو با چهره ای عصبانی در حالی که لب تاپش دستش بود از اتاق خارج شد ، حدس زدم که احتمالا برنامه های کاری داخل سیستم توسط بچه ها دستکاری شده ،
کارلو کم کم جلو میومد و فرانکو و آنجلا هم بیشتر به سمت پشت من متمایل می شدند ، تا جایی که کارلو روبروی من و بچه ها دقیقا پشت سر من قرار گرفتند ،
کارلو آرام گفت :
- لطفا برو کنار .
دو دستمو به سمت پشت بردم و سعی کردم ازشون حمایت کنم :
- کودکی با همین اشتباهات معنا پیدا میکنه ، مطمئن باش اونا از کارشون پشیمون هستند و معذرت خواهی میکنند .
لب تاپو بالا آورد و بازش کرد ، اوه خدای من !
این دو وروجک چیکار کرده بودند ؟!
تمام دکمه های لب تاپ بخت برگشته از جاش دراومده بود ، واقعا خندم گرفت ، تمام تلاشمو برای مهار خنده ام به کار بستم اما واقعا نتونستم کنترلش کنم ،
romangram.com | @romangraam