#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_390
- پرواز دیر میشه بهتره زودتر حاضر بشی .
بازومو گرفت و منو به سمت خودش چرخوند :
- یامین نمی خوام قسم بدم ، پس خودت جواب سوالمو بده ، تو حامله ای ؟
- آره ...
دستشو روی شکمم گذاشت و آرام زمزمه کرد :
- یعنی اینجا فرزند ما در حال رشد هست ؟
قطره ی اشکی روی گونه ام چکید و لبخند روی لبم نقش بست :
- بله ، یکی اینجا منتظره که پا به این دنیا بگذاره .
دستشو از روی شکمم به صورت نوازشگر پشت کمرم برد و منو در آغوش گرفت :
- ستاره من ، با تمام وجودم دوستت دارم .
romangram.com | @romangraam