#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_389






- بچه ؟!





موبایلم از دستم رها شد و روی زمین افتاد ... جرات نداشتم برگردم ... دست هام می لرزید ...





دستش روی شونه ام نشست و منو برگردوند ، قطره های آب از موهای ریخته شده بر پیشانی اش می چکید ،





ناباورانه پرسید :





- یامین تو حامله ای ؟





به سختی آب دهانمو قورت دادم :





- چقدر زود حمام کردی !





- لطفا جواب بده .





به سمت چمدان باز روی تخت رفتم و در حالی که درشو می بستم گفتم :





romangram.com | @romangraam