#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_388
باز هم موفق شدم به ضریح برسم ، بغضم ترکید و اشک هام سرازیر شد ... اشک هام به اندازه تمام روزگار سختی که کشیدم کهنه و قدیمی بود ...
هق زدم :
- من چه کار باید بکنم ؟! خودت یه راهی پیش روم بزار ... امام رضا من سنی ندارما ، چند ماهی میشه که 26 ساله شدم اما روح و روان من مثل یک زن 80 ساله است ... بر تمام مصیبت هایی که دیدم صبوری کردم ، اما حالا دیگه صبری برام نمونده ... نمی دونم باید چه کار کنم ؟! ... یا ضامن آهو کمکم کن ... من فردا صبح از این شهر می رم اما هنوز دلم به معجزه الهی روشنه ... سخت محتاج یک معجزه ام ...
مشبک فلزی طلایی رنگ را بوسیدم و از امام رضا خداحافظی کردم ...
- مادربزرگ من مطمئنم کارلو بهترین پدر دنیا می تونه باشه .
- خب پس مشکل چیه ؟
- یعنی شما نمی دونید ؟
- عسلم نباید امیدتو از دست بدی .
- امیدمو از دست ندادم ... اما ... مادربزرگ من با این بچه داخل شکمم چه کار کنم ؟
صدایی از پشت سرم گفت :
romangram.com | @romangraam