#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_387
فکر کردم اگر یک درصد حدسم درست باشد من چه باید بکنم ؟!
با یادآوری اینکه کارلو منتظر من است سریع وارد دستشویی شدم ...
با چشمانم کارلو را جستجو کردم و بالاخره میزی که پشت آن نشسته بود را یافتم ، با گام های سست به سمتش رفتم ، همسر مهربان با دیدن من لبخند زد :
- بیا بنشین .
روی صندلی نشستم و مردِ چشم آبی من چند بشقاب از چند نوع غذا جلویم گذاشت :
- فکر کردم گرسنه ای خودم برات غذا ریختم ، منتهی نمی دونستم چی می خوری از همه اش آوردم .
لبخندی زدم ، مطمئنا اگر شرایط نرمالی داشتیم الان بیش از هر زمانی خوشحال بودم ...
قاشق را برداشتم و برای اینکه دل مردِ محبوب من نشکنه قاشقم را از غذا پُر کردم ،
فکر می کردم باید به سختی غذا بخورم اما برعکس همیشه که فکرم مشغول می شد اشتهایم را از دست می دادم الان احساس می کنم اشتهایم مثل شرایط عادی است ...
بعد از صرف شام برای آخرین بار به زیارت امام رضا رفتیم ...
romangram.com | @romangraam