#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_384
پلک هام بسته شد :
- تو حالت خوب باشه ، حال من هم خیلی خوب میشه !
- چقدر خوبه که تو کنارم هستی ، چقدر خوشحالم که تو مال منی !
چشمامو باز کردم :
- کارلو چرا منو بازار نمی بری ؟
سرشو عقب برد :
- الان وسط این حجم زیاد احساس و عاطفه این چی بود ؟
- احساس و عاطفه که همیشه بین من و تو هست ، الان بازار واجب تره !
لبخندی زد :
- خیلی خب ، تو پیروز شدی ، حاضر شو بریم .
romangram.com | @romangraam