#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_383






دستی به پیراهن در تنم کشید :





- می بینم پیراهن منو می پوشی !





- اینقدر عجله ای سفر کردیم که بعضی چیزها رو یادم رفت بگذارم .





از جایش بلند شد و من می خواستم از روی تخت بلند شوم که اجازه نداد ، منو روی پاهاش نشوند ،





پشت دستشو نوازشگر به پاهام کشید ، منو بگو که فکر می کردم روحیه نداره و پیراهنشو بدون شلوار تنم کردم !





دستشو بالا آورد و اون مقدار از یقه ام که بیرون بود رو با همان پشت دست نوازش کرد :





- دلم می خواد تمام پیراهن هامو بهت هدیه بدم !





چشماشو بست و بینی اشو به موهام چسبوند ، نفس عمیقی کشید :





- چرا احساس می کنم حالم خیلی خوب شده ؟





romangram.com | @romangraam