#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_382
یامین :
- بریم بازار ؟
- واقعا حوصلشو داری ؟
- چرا نداشته باشم ؟
- آخه ما برای تفریح به این سفر نیومدیم !
- اتفاقا هم برای زیارت اومدیم هم تفریح !
- یامین بی خیال شو لطفا .
به سمت تخت که کارلو رویش دراز کشیده بود رفتم و دستش را گرفتم :
- بلند شو دیگه ، کمتر از 24 ساعت دیگه در این شهر هستیم ، من از بچگی عاشق بازارهای مشهد بودم .
در چشمانم خیره نگاه کرد ، ناگهان بعد از مدت ها برق شیطنت در چشمانش درخشید و یکدفعه دستم را کشید ، من که انتظارش را نداشتم روی تخت درست در بغل مردِ ایتالیایی افتادم ،
romangram.com | @romangraam