#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_381
- یا ضامن اینبار اگر دست های گدایی ام به ضریحت نرسه دلم بیشتر از همیشه می شکنه ...
به سمت ضریح گام برداشتم ، اصلا متوجه نشدم چطور جلو رفتم فقط وقتی به خودم اومدم که دستم به فلز طلایی رنگ برخورد کرد ،
حالا این کودک به آغوش مادرش رسیده بود ... مثل همان کودک اشکم سرازیر شد ... بغض این چند وقت شکست :
- می بینی قربونت برم ... می بینی این دفعه دیگه برادر ندارم ... دفعه قبل که به پابوست اومدم یه داداش داشتم ... یه خانواده گرم 4 نفره داشتم ... اما الان از دار دنیا یه پدر و مادر برام مونده با همونی که باهاش به زیارت اومدم ... خیلی وقته هوای زیارتت به دلم افتاده اما نطلبیدی تا امروز ... یا امام رضا اینقدر از این دنیا تلخی دیدم خسته ام ... دیگه توانی برام نمونده ... یا ضامن آهو ، من کمتر از آهو هستم ؟ ضامن آهو شدی ! حالا هم پیش خدا ضامن من شو ... پیش خدا شفاعت منو بکن ... بهش بگو خودت عشقو واسطه کردی ، این عشقو ازش نگیر ... یا امام هشتم بخدا من عاشقشم ... اگه یه تار مو از سرش کم بشه من می میرم ... این دفعه من می میرم ... با یک دنیا امید به زیارتت اومدم منو ناامید برنگردون ... یا امام رضا مردِ منو شفا بده ...
دانای کل :
به فضای سبز رنگ از میان مشبک های فلزی طلایی رنگ خیره شد ، احساس عجیبی داشت که اصلا نمی توانست درک کند ... گمان می کرد به دیدار یک آدم زنده آمده است !
مدام حس می کرد یک نفر از داخل آن فضای سبز رنگ نگاهش می کند ،
صدای مرد بغل دستش توجه اش را جلب کرد ، مرد به فارسی حرف می زد و گریه می کرد ،
ناخودآگاه شروع به حرف زدن کرد :
- سلام جناب امام رضا ، من کارلو دلوکا هستم ، از کشور ایتالیا از شهر میلان به اینجا اومدم ، تنها سفر نکردم ، به همراه همسرم یامین والا هستم ... یادمه از بچگی هیچکس تلاش نمی کرد دین خاصیو به من یاد بده ، پدرم سعی می کرد من در درس و کار بهترین باشم ، تمام تمرکز مادرم بر این موضوع بود که بسیار شیک و جنتلمن بشوم ، اما من در کنار مادربزرگم یاد گرفتم چگونه یک دل بزرگ داشته باشم و هر چه اقدام خیرخواهانه در عمرم داشتم از تربیت مادربزرگم بوده ... در طول عمرم تمام تفریحاتی که هر جوانی آرزویش است را تجربه کردم اما هیچ وقت احساس خیلی خوبی نداشتم ، تنها در کنار مادربزرگ و فرانکو و آنجلا حالم خیلی خوب بود ، اما از وقتی که یامین پا به زندگی من گذاشت هر لحظه احساس بهتری نسبت به همه چیز پیدا می کردم ، اما زمانی آرامش واقعی رو تجربه کردم که با قرآن و خداوند یکتا آشنا شدم ... من نمی دونم قرآن که 1400 سال قبل بر پیامبر نازل شده چه ویژگی خاصی داره که وقتی مطالعه کردم گمان کردم مخاطب این جملات من هستم ! من بعد از مسلمان شدن برای اولین بار در عمرم خوشحالی عمیقی در قلبم احساس کردم ، به تازگی هم متوجه شدم که بیمار هستم ، من از این بیماری ناراحت نیستم ... چیزی که منو ناراحت میکنه جدایی از یامینه ، دلم نمی خواست به این زودی به وسیله مرگ از تنها عشق زندگیم جدا بشم ... من به اینجا آمدم که از شما بخوام که نزد خدا ضمانت کنید تا یک فرصت دیگری برای زندگی به من داده بشه ... فقط برای اینکه فرصت داشته باشم کنار همسرم باشم ... آنجلا و فرانکو رو بزرگ کنم و به یک جایگاه مناسبی برسونم ... دلم می خواد ثمره عشقم با یامینو ببینم ، دوست دارم یک دختر درست مثل یامین داشته باشم ، همونطور زیبا همونطور جذاب همونطور قوی همونطور زندگی بخش ...
romangram.com | @romangraam