#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_380
خیلی سریع یک اتاق دو نفره برای ما رزرو شد و از آژانس فرودگاه یک ماشین به مقصد هتل گرفتیم .
- پس من نگران نباشم !
- نه عزیزم ، نگران نباش ، از همین تابلوها راهنمایی می گیرم .
- خیلی خب ، نیم ساعت دیگه همین جا منتظرتم .
- باشه بانو .
و به سمت قسمت برادران راه افتاد ، هنوز هم نگران بودم ، در دل همسرمو به آقا امام رضا سپردم و به سمت قسمت خواهران راه افتادم ،
پام که روی سنگ کف حرم قرار گرفت حسی خاص تمام وجودمو فرا گرفت ، حسی عجیب ... حسی شبیه به نزدیک شدن یک کودک به آغوش مادرش بعد از زمین خوردن ...
به سمت حرم راه افتادم ، هر قدمی که بر می داشتم تپش قلبم تندتر می شد ، به ورودی ضریح رسیدم ،
خیلی وقت بود دستم به ضریح نرسیده بود ... چند سفر اخیری هم که به مشهد داشتم باز دستم به ضریح نرسیده بود ... زیر لب گفتم :
romangram.com | @romangraam