#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_385
هر دو در زمان کمی حاضر شدیم و از هتل خارج شدیم ، در اطراف هتل پاساژ تازه تاسیس وجود داشت اما من دلم بازار دور حرم را می خواست ...
کارلو را به همان بازارهای قدیمی که نوشتالژی کودکی هایم بود بردم ،
زعفران های خوش بو ، طلایی نبات ها ، سرخی زرشک ها بدجور دلم را به هوس می انداخت ،
از هر مغازه ای که رد می شدیم یک چیز می خریدم ، از یکی زعفران ، از دیگری نبات ، از بعدی زرشک ، از چهارمی جیلی بیلی های رنگی و ...
وقتی از بازار خارج شدیم دستان کارلو پُر از پلاستیک بود ...
در مسیر برگشت به هتل از جلوی یک داروخانه رد می شدیم که ناگهان موضوعی که این چند روز فکرم را مشغول کرده بود یادم افتاد ،
خطاب به کارلو گفتم :
- چند لحظه صبر کن ، من داخل داروخانه کار دارم .
- خب با هم می ریم .
- نه دیگه ، می خوام چند تا چسب زخم بخرم ، تو منتظر باش من میام .
romangram.com | @romangraam